پارت صد و پنجم :

با همان نگاه نرم و لبخند مشعوفش پرسید:
- خوبم. تو چرا این وقت روز رستوران نیستی؟!
پارسا به تیله ی سیاه چشمانش خیره شد و لحظه ای بعد وقتی سنگ‌ریزه‌ای را زیر پایش می‌سایید با نگرانی لب زد:
- باید یه چیزی بهت میگفتم.
- چی مثلا؟...
پارسا نفس عمیقی کشید. نگاهش به اطراف چرخی زد و با کلافگی گفت:
- یه مشکلی تو هلدینگ پیش اومده که...
خنده از صورتش پر کشید و چین ظریفی بین دو ابرو ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت فریبا در رمان اگر باران ببارد فریبا
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    بالاخره کارما زد به کمر همایون و ایرج.. 😊

    ۲ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    😂😂بعله

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️